1. مدت زیادی نیست که « ناصر عبدالهی » ترنم تاریک مرگ را زمزمه
کرد و رفـت . عاشقی راستین که « بوی شرجی » را در« هـوای حوا » به
جانـش نفس می کشید و به انسان و آرمان انسانی پیام « دوستت دارم » می
فرستاد .هنرمندی که خدا و معنویت در تاروپود وجودش ذوب شده بود واین
مسـئله درآثار هنرمندانه اش نیز تجلی داشت .
به لحاظ شـخصی دلبـستگی زیادی به او داشـتم . لحظات زیادی را با صدای
پاکـش گذراندم و هـنوز هم شوق کودکانه ای برای شـنیدن ترانه هایش دارم .
درست که خورشید عمرش غروب کرده اما گرمای نگاهش و آفتاب جمالش
هرگز خاموش نخواهد شد . خداوند روحش را قرین رحمت کند
2. به ماه محرم وارد شده ایم . قطعا محرم حامل سرمایه های عظیمی برای
انسان امروز است اما آنچه که اهمیت دارد مدیریت این سرمایه ها و ارزش
ها و جلوگـیری از ایجاد انحراف در آنهاسـت . معـتقدم شـورعزای حسـینی
بدون شعور لازم و درک واقعیتهای آن فاقد ارزش است . در ماه محرم باید
با آگاه سازی جمعی از ترویج بدعت ها و خرافه هایی که متاسفانه دربرخی
از گفتارهای مداحان و شیوه های عزاداری بوجود آمده پیشگیری کرد .
این امر مهم وظیفه نخبگان است که با تبیین زوایای مختلف فـلسفه عـاشورا
و قیام امام حسین (ع) احساسات مذهبی مردم را درمسیرصحیح هدایت کنند
« خدایا : در این دنیای تـشنگی سعادت اتـصال به چـشمه زلال معنویت
عاشوراییان را نصیب ما کن . »
پرده اول ) مدتهاست که در تماشاخانه عالم نمایش « پروازآدمیان با بالهای مرگ » را به اجبار نظاره میکنم . دراین تماشاخانه فضای تلخی و غربت همه جا را پر کرده است . صدایی برنمی آید و « خاموشی به هزار زبان در سخن است . » و تنها صدایی که میشنوم صدایست که از « ساز کج کوک سکوت » برمی خیزد . حضور وهن برهمه جا تلنگر می زند.« طلوع » معنای تازه اش را از غروب طلب میکند . « اینجا کسی خاک سرد بر چهره انسانها می پاشد . »
ای کاش می شد آنچه را که دراین تماشاخانه می گذرد انکار کرد . کاش میشد واقعیتی را که در اینجا تکرار میشود پس زد . کاش میشد درزندگی مکررشد . کاش می شد از مرگ نفسی ساخت برای ادامه زندگی . کاش می شد به زندگی رنگ ابدیت زد . کاش میشد
پرده دوم ) در این تماشاخانه اما کسانی را می بینم که « فروتنانه بر خاک می گسترند » و «مرگ و تباهی از درگاه بلند خاطرشان شرمساروسرافکنده می گذرد » در وجودشان حیات و ممات گم میشود چرا که آنان نماینده به حق جاودانگی انسان بر روی زمین اند . نفس کشیدنشان مظهر فخر عالم است و عالم برای بودنشان بر خود می بالد . براستی که آنان بیرون زمان ایستاده اند و« در غیاب خود ادامه می یابند . » آنان آینه های دورانند. نور زمان را به ما که « افتاده گان » باشیم می تابانند و میروند.« در برابر تندر می ایستند خانه را روشن میکنند و می میرند . »
پرده سوم ) « ما بی چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهانند .
یا لطیف
( توضیح : آقای آرش شعبانی در کامنتی برای مطلب « آینه ای برابر خودم » نوشته بود : « این وبلاگ بوی نوستالژی گرفته است . نوستالژی را رها کن...»
مطلب ذیل نه در مقام پاسخ به ایشان ، بلکه در پی تبیین بخشی از چالشهای یک
زندگی است . )
1.از زمانی که چشم هایم به روی زندگی بینا شد التهابی را در وجودم دیدم که با مرور زمان تبدیل به یک باور شد . باوری تلخ که صراحتی تلخ تردارد : « شکاف و برخورد بین آرمانهای درونی و حقیقتهای بیرونی . » من با این باور سالهاست که نفس می کشم . ولی حالا احساس میکنم وقت محاکات رسیده است
در هراسم . فقط می توانم دراین شرایط قوت دلی از خدا بخواهم تا به تردید و
تشکیک نیفتم .
معتقدم انسانها از« دم صبح ازل تا آخرشام ابد » به دنبال آرمانها می دوند تا به خود برسند . « من ستاره هستم . می خواهم در دنیای بی رنگ ، تابناک بمانم . » این مفهوم از آرمانگرایی برای من ارزش دارد .
2. دوران کودکی دوران رویاهاست . رویای نقاشی کردن رویاها در خواب و کوچه به کوچه رفتن برای پیدا کردن آنها در بیداری . رویای بزرگتر شدن و پرواز کردن .
دنیای کودکی دنیای دیدن جهان از دریچه ضمیر پاک بچه گی ست .
اما مرحله بعد از کودکی مرحله آغاز تحول است . مرحله به میدان آمدن تعقل و تدبردربستری ازاحساسات . مرحله دیگرشدن . مرحله یافتن خود درآینه ی
اجتماع . این مرحله ، مرحله دشوار شکل گیری هویت انسان و ترسیم « آرمانهای بلند واقعی » است . فرایند « تشکیل شخصیت انسان » آغاز شده است که البته اگربا مراقبتهای روانی و رفتاری لازم همراه شود رسیدن به چشم انداز روشنی از آینده را برای فرد دست یافتنی می کند .
اما چالش اصلی زمانی بوجود می آید که بین « آرمانگرایی حقیقی » و « شرایط جبری زندگی » فرسنگ ها فاصله بیافتد . به عبارت دیگر، شرایط و مختصات تحمیلی زندگی انطباقی با اهدافی که برای خود ساخته ای ندارد که نتیجه اش گرفتار شدن دریک خلا بزرگ و دوگانگی در فکر و عمل است .
در این شرایط دو نوع از آینده متصور است : الف ) تداوم شکاف ناشی از دوری « آرمانها و واقعیتها » که حاصلش افتادن در یک موقعیت سخت و خشن خواهد بود . ب) قرار گرفتن در یک وضعیت نرم و حریرگونه که با تسلیم شدن و همراه شدن با جریان سیال زندگی و اجبار جامعه محقق می شود
من همیشه آرزو داشته ام که این وضعیت سوم ، وضعیت حریرباشد و بتوان با ایجاد تعادل و تطبیق بین « خواسته ها و حقیقتها » به راهی برای بهتر شدن زندگی دست یافت .
3. آقای شعبانی ، اگر من توانسته باشم در لابه لای نوشته های این وبلاگ نوستالژی را القا کنم ، برای من این یک موفقیت است . ولی تصور میکنم آنچه شما نوستالژی می نامید در واقع نتیجه تضاد و تناقض نشأت گرفته از برخورد بین آرمانها و واقعیتها باشد که ذکرش در بالا رفت . من نخواسته ام که چنین حسی به مخاطبم بدهم ولی از آنجا که این وبلاگ ، وبلاگ « حدیث نفس» است این احساس در لحظه به لحظه نوشته ها تنیده میشود و نتیجه آن میشود که فضایی نوستالژیک آفریده شود . البته همانگونه که گفتم من به تعبیری که شما ازنوستالژی در وبلاگ « حریر» پیدا کرده اید اعتقاد ندارم چرا که اسیر شدن در این جنس از نوستالژی دری را برایم نمی گشاید .
آقای شعبانی ، من از« دیار حبیبم نه از بلاد غریب ».
یا لطیف
1. لحظات پر برکت رمضان به پایان رسید . ماه رمضان فرصت مغتنمی ست برای « بازگشت به خویشتن ». فرصتی برای کنار زدن پرده های بلند دنیوی از مقابل چشمها و دیدن گوهر ناب آفرینش . فرصتی دوباره برای شنیدن تمناها و نداهایی که از دل و جانت می آید و گفتن و طلب کردن آن از« مَحرَم دل » . فرصتی برای یافتن مسیر اصلی زندگی . فرصتی برای مکاشفه پروردگارت آنطور که تو خود می بینی .
ماه رمضان خلوتگاه عابد و معبود است . آن زمان که مجال ارتباط متقابل با خدایت در سایه گاه رمضان فراهم می آید . آنوقت می توانی رایحه خوش انسان بودن و نفس کشیدن را احساس کنی . می توانی زنگار روح را صیقل دهی و پاک شوی . و با تمام دل رکعتی نماز عشق در زیر باران رحمت الهی بجای آوری .
2.امسال ، به فضل خداوند متعال بهترین رمضان عمرم را تجربه کردم . فرصت شد آنچه مدتها در درونم می گذشت را با « صاحب لحظه هایم » در میان بگذارم فرصت شد حاجتم را از خدا بخواهم آنطور که دلم گواه می داد . نمی دانم لیاقت آنرا دارم که حاجت روا شوم یا نه . اما می دانم که خداوند کریم کریمان است .
امیدوارم سعادت قبولی طاعات و عبادات نصیب همه ما شود . و هیچوقت حضور خداوند را در نفس نفس حیاتمان از یاد نبریم . التماس دعا
یا لطیف
( توضیح : همیشه علاقه داشته ام تا از خودم صریح و بی پرده صحبت کنم . اما تا به حال نه مخاطبی داشته ام و نه انگیزه ای برای انجام اینکار . ایمیلی از طرف فردی که نمی شناسمش برایم ارسال شده که از من خواسته از خودم بگویم . صریح و بی پرده . )
من محمد امینی هستم . شهروندی از تبار نسل سوم . نسل سوم با آرمانها و آرامشهایی که در این سرزمین معنای دیگری دارد . سرزمینی که رنگها و طیفهای مختلفی را در خود جای داده است .
از کودکی با تنهایی همنشین بوده ام . دنیایم را درهمین تنهایی ساخته ام . دنیا را نیز درهمین تنهایی دیده ام . خودم را نیز در دنیای خلسه هایم پیدا کرده ام . در تعامل با این تنهایی ، اکنون احساس میکنم باید نمایان شوم . رها شوم .
در مواجهه با دغدغه ها ، خواسته ام نوری به اندازه ی نور یک فانوس در دلم بدرخشد . بغضی که در گلویم حقنه کرده به سراسر وجودم رخنه نکند . صدایم رسا بماند . پاهایم سست نشود . خواسته ام اسیر دلتنگی هایم نباشم . اینکه چقدر میتوانم سربلند باشم نمی دانم .
اطرافیان میگویند فردی آرمانگرا هستم . در حالی که همیشه سعی کرده ام بین آرمانها و واقعیت ها پلی برقرار کنم . یا آرمانها را از چشم واقعیتها ببینم . سعی کرده ام دردنیای « ساخته های ذهنی » گم نشوم . سعی کرده ام اما به هیچکدام از آرزوهای دور و نزدیکم نیز نرسیده ام .
میگویند انسان به امید زنده است . اما شرایط جبری زندگی باعث شده است تا من همیشه به دنبال امید بدوم . در جستجوی امید باشم . من امیدم را یکسره به خدا داده ام . پس خدایا : امیدوارم تا به تو برسم . نا امیدی را پاسخ امیدم قرارنده .
مرگ را تداوم زندگی میدانم نه نقطه پایان آن . صادقانه بگویم از مرگ هراس دارم . اما از خدا میخواهم که « رقصان بگذرم از آستانه اجبار. شادمانه و شاکر »
نسیم رمضان وزیدن گرفته است
خدایا این نسیم را بر دل و قلب و جان ما نیز بوزان .
یا لطیف
از بدو خلقت بشر، آدمیان همواره با دو چالش اصلی به مثابه دو پارادایم مواجه بوده اند . یکی سکوت و دیگری فریاد.
تعارض میان این دو مسئله گاه تا بدان جا پیش رفته است که انسانها را به محاکات درونی با خویش کشانده و او را دچار دوگانگی و سردرگمی با خود کرده است . در این شرایط چه بسا سرنوشت او نیز دستخوش تغییر و تحول شده ، رنگ دگر به خود گیرد .
سکوت از یک سو بیانگر صبر و متانت آدم است و آنگونه که پیشینیان گفته اند نشان از رضایت خاطر. و از دیگر سو فرصتی ست برای کامل شدن نوع نگاه و نظر انسان . وقتی سکوت از راه می رسد آدمی فرایند تعمق کردن و نگرش جدید چشم اندازها را در پهنه ذهن خود آغاز می کند . فکر را می پروراند و پروبال می دهد و جامه ای فاخر بر قامت آن می پوشاند . از این منظر سکوت امری ست دارای ارزش و تقدس . چرا که حداقل از تلاشی که برای خوب دیدن و خوب فهمیدن در جریان تفکر آدمی می گذرد حکایت دارد . تلاشی که اگر واقعبینانه و به دوراز احساسات صورت گیرد منجربه تعالی روح انسان واوج گرفتن اندیشه هایش میشود واین یعنی تقدس.
در طبیعت نیز همین مفاهیم در شکل بدیع و نامحدودی دنبال می شود . وقتی پرده تاریکی بر گستره این سپهر پهناور می افتد هنگامه آغاز سکوت است . شب میعادگاه رازداران اندیشه میشود و سکوت راز شگرف این ضیافت ...
شب عین سکوت است یا به بیانی دیگر مترادف وهم عرض با آن . سکوت شب فرصتی گرانمایه است تا در خود نظری کنی . به نداها و تمناهای درونی گوش فرا دهی . احوال خویش را بکاوی و بر معضلات چاره جویی کنی و تا سپیده دم صبر کنی که در فجر مجال عمل کردن به منویات است و بس .
یکی از وجوه اشتراک این دو مسئله در انتظار است . انتظار کشیدن برای گذاردن نقطه پایان بر سیاهی شب و سنگینی سکوت . روز سرفصل جدیدی از حیات پس از طی کردن شب است و فریاد نیز حرکت بعدی سکوت .
اما سکوت همیشه فضیلت نیست . در سیر تتبع تاریخ این نکته بسیار قابل اهمیت به نظر میرسد که چه سرنوشتها با سکوت ملتها و دولتها دچار دگردیسی و دگرگونی شده است . گاه موجب تفاخر بوده است و گاه باعث تغابن .
فریاد پس از سکوت همانند طلوع آفتاب روشن پس از ظلمت شب مقدمه امید میشود و مایه دلگرمی . اما سکوت و فریاد وقتی موثر و مفید است که بر مبنای خرد و تدبر باشد تا بشکند رسم تطاول و بروید جوانه تعالی .
از فریاد پوچ غوغاگران و سکوت تهی مرعوبان به ذات اقدس آن زیبای مطلق پناه میبریم و با دلهای نیک خواهمان دستان تضرع را بسویش بلند میکنیم و مناجات میکنیم :
خدایا: به ما نعمت سکوت در برابر حق و فریاد در برابر تعدی اعطا بفرما .
خدایا: سکوت انسانها را با تفکر کردن و فریاد آنها را با عمل کردن توام بفرما .
خدایا: سعادت سکوت درنزد مصلحان و فریاد برابر اغواگران را نصیب ما گردان.
خدایا:سکوت سازنده و فریاد سائب را به ما بده .
و در نهایت خدایا: سکوتی به ما بده که در راه رسیدن به تو باشد و فریادی که ما را ازتو جدا نسازد . آمین
( سرمقاله ای که برای نشریه سکوت نوشته بودم ، نشریه ای که هرگز منتشر نشد . )