تبليغاتX
حریر
حرارت آرمانهای بلند بر سرمای واقعیت های جاری

 

 یا لطیف

 

از بدو خلقت بشر، آدمیان همواره با دو چالش اصلی به مثابه دو پارادایم مواجه بوده اند . یکی سکوت و دیگری فریاد.

تعارض میان این دو مسئله گاه تا بدان جا پیش رفته است که انسانها را به محاکات درونی با خویش کشانده و او را دچار دوگانگی و سردرگمی با خود کرده است . در این شرایط چه بسا سرنوشت او نیز دستخوش تغییر و تحول شده ، رنگ دگر به خود گیرد .

سکوت از یک سو بیانگر صبر و متانت آدم است و آنگونه که پیشینیان گفته اند  نشان از رضایت خاطر. و از دیگر سو فرصتی ست برای کامل شدن نوع نگاه و نظر انسان . وقتی سکوت از راه می رسد آدمی فرایند تعمق کردن و نگرش جدید چشم اندازها را در پهنه ذهن خود آغاز می کند . فکر را می پروراند و پروبال می دهد و جامه ای فاخر بر قامت آن می پوشاند . از این منظر سکوت امری ست دارای ارزش و تقدس . چرا که حداقل از تلاشی که برای خوب دیدن و خوب فهمیدن در جریان تفکر آدمی می گذرد حکایت دارد . تلاشی که اگر واقعبینانه و به دوراز احساسات صورت گیرد  منجربه تعالی روح انسان واوج گرفتن اندیشه هایش میشود واین یعنی تقدس.              

در طبیعت نیز همین مفاهیم در شکل بدیع و نامحدودی دنبال می شود . وقتی پرده تاریکی بر گستره این سپهر پهناور می افتد هنگامه آغاز سکوت است . شب میعادگاه رازداران اندیشه میشود و سکوت راز شگرف این ضیافت ...

شب عین سکوت است یا به بیانی دیگر مترادف وهم عرض با آن . سکوت شب فرصتی گرانمایه است تا در خود نظری کنی . به نداها و تمناهای درونی گوش فرا دهی . احوال خویش را بکاوی و بر معضلات چاره جویی کنی و تا سپیده دم صبر کنی که در فجر مجال عمل کردن به منویات است و بس .

یکی از وجوه اشتراک این دو مسئله در انتظار است . انتظار کشیدن برای گذاردن نقطه پایان بر سیاهی شب و سنگینی سکوت . روز سرفصل جدیدی از حیات پس از طی کردن شب است و فریاد نیز حرکت بعدی سکوت .

اما سکوت همیشه فضیلت نیست . در سیر تتبع تاریخ این نکته بسیار قابل اهمیت به نظر میرسد که چه سرنوشتها با سکوت ملتها و دولتها دچار دگردیسی و دگرگونی شده است . گاه موجب تفاخر بوده است و گاه باعث تغابن .

فریاد پس از سکوت همانند طلوع آفتاب روشن پس از ظلمت شب مقدمه امید میشود و مایه دلگرمی . اما سکوت و فریاد وقتی موثر و مفید است که بر مبنای خرد و تدبر باشد تا بشکند رسم تطاول و بروید جوانه تعالی .

از فریاد پوچ غوغاگران و سکوت تهی مرعوبان به ذات اقدس آن زیبای مطلق پناه میبریم و با دلهای نیک خواهمان دستان تضرع را بسویش بلند میکنیم و مناجات میکنیم :

خدایا: به ما نعمت سکوت در برابر حق و فریاد در برابر تعدی اعطا بفرما .

خدایا: سکوت انسانها را با تفکر کردن و فریاد آنها را با عمل کردن توام بفرما .    

خدایا: سعادت سکوت درنزد مصلحان و فریاد برابر اغواگران را نصیب ما گردان.

خدایا:سکوت سازنده و فریاد سائب را به ما بده .

و در نهایت خدایا: سکوتی به ما بده که در راه رسیدن به تو باشد و فریادی که ما را ازتو جدا نسازد .  آمین   

 

( سرمقاله ای که برای نشریه سکوت نوشته بودم ، نشریه ای که هرگز منتشر نشد . )

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت 6:13  توسط محمد امینی  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اَللهُمَ عَرفنی حُجَتکَ فَاِنَکَ اِن لَم تعَرِفنی حُجَتکَ ضَلَلتُ عَن دینی اَللهمَ لا تمِتنی میتَهً جاهِلیهً و لا تزِغ قَلبی . ( بخشی از دعای غیبت امام زمان ) 

 

1.آقای فرزاد حسنی ، برنامه « کوله پشتی » به انتهای راه رسید و اکنون من با یاد آن تنها مانده ام . اما این تنهایی ازجنس عادات مالوف و همیشگی ام نیست . از جنس سکون و رخوت نیست . در این تنهایی احساس میکنم در ضیافت بزرگی نشسته ام . چشم به هر سو میگردانم همه آشنایند . صداهای آشنایی میشنوم . همه صمیمی اند . همه درکنارهم هستند . من اینجا تنها نیستم . هیچکس اینجا تنها نیست . غریبه نیست .

اما اینجا کسی مرا نمی شناسد . همه از نام و نشانم می پرسند . از کسب و کارم می پرسند .از گذشته ام . از باورهایم . از جایگاهم در نزد خودم . از نگاهم به دنیای اطرافم . خدایا من برای آنها پاسخی ندارم ...

 

2.آقای حسنی ، من یک جوان ایرانیم . با مختصات و اندازه های ایرانی بودن  با آرمانها و دغدغهایی از تبار نسل سوم . نسل سوم با همه رفتارها و نگاههای آشنایش . با همه بغض ها و سکوتهای آشنایش . آشنا با خود . آشنا با هم . آشنا با آنانی که « عشق کسب و کارشان » بود و هست . آشنا با آنانی که « پرواز رسم شان بود در بارش گلوله » . آشنا با آنانی که آشنایند با خود . آشنایند در فضایی که همه با هم غریبه اند .

آقای حسنی ، من به گذشته و آینده شک ندارم . معتقدم که صدایم در هر مقامی از جهان که ایستاده باشم شنیده میشود . شنیده میشود اگر شنیدنی باشد . شنیده میشود حتی اگر نه در رفتنم حرکتی مانده باشد و نه در ماندنم سکونی . من هراسی ندارم . اما چه خوش که صدایم وقتی بپیچد که در سکوتی پاک قرار گرفته باشم . همانند آنانی که « رقصی چنان میانه میدان » حاجتشان بود . بعضی حاجت روا شدند و بعضی ماندند . ماندند تا منتقل کننده آرمانی به نسل آینده باشند . ماندند تا پاسخگوی سوالات بی شمار آنها باشند .

میدانم که نیک میدانی از چه کسانی سخن میگویم اما دلتنگم که بگویم از :« حاج کاظم » سخن میگویم . از « داود » از « سردار مرتضی راشد » از « ناصرشفیعی » میگویم . از قهرمانان آشنای این سرزمین . از آرمانگرایانی که ققنوس واردرآتش زیسته اند . از انسانهایی که امروز در برابر جهانی پر از تناقض قرار گرفته اند . من از « دن  کیشوت های زمانه » سخن میگویم .

فرزاد جان ، ترکیب آرمان و واقعیت انسان را به تناقض میکشاند . تناقضی که گاه آدمی را به خلسه میبرد و گاه صدایش را آنچنان برمی آورد که اطرافیان را توان شنیدن نیست . من نیز سنگینی همین تناقضات را بر وجودم احساس میکنم . صادقانه بگویم من « حاج کاظم » نسل سوم نیستم . شاید زاویه نگاه من به دنیا متفاوت از آنان باشد اما معتقدم هیچ آرمان صادقانه ای « بوی الرحمان » به خود نمی گیرد .

فرزاد عزیز، امروز ما با دگردیسی و تحول مواجه ایم .تحول در انسانها.تحول در ارزشها . تحول در نگرشها . تحول در خواسته ها . تحول در پارادایمها . من مدعی نیستم که باید به فکر برگزاری مراسم آشتی کنان برای نسلهای مختلف باشیم . قهری در کار نیست . هر چه که هست نتیجه عدم شناخت همدیگر است . نتیجه عدم شفافیت حرفهاست . باید فهم مشترک ایجاد شود . باید نقاط مشترک فکری و رفتاری نسلها روشن شود . باید به فصل مشترکی برسیم تا زبانی واحد پیدا کنیم . باید بهم برسیم .

 

3. آقای حسنی ، من از حق و تکلیف سخن میگویم . شما در « کوله پشتی » از حق الناس گفتید معتقدم حق الناس حلقه مفقوده امروز جامعه ماست . اینکه ما هم در متون دینی وهم در باورهای اخلاقی از حق و حقوق متقابل دفاع میکنیم مایه مباهات است . دفاع از حق انسانها در قبال هم و تکلیفشان در برابر هم . دفاع از حق یک نسل برنسلی دیگر . دفاع از حق شهروندان بر حاکمان مهمتر از حق ، تکلیف به حق است . ما مکلف به درک یکدیگریم . ما مکلف به زیستنیم . مکلف به جاودانه زیستن . ما مکلفیم به دغدغه های هم وقع بنهیم . این حق ماست . چه کسی این حق را طلب میکند و می ستاند ؟

 

4.آقای حسنی ، نمی دانم این سطور را میبینی یا نه اما به « نفس نفس فاطمه » به « نفس نفس راضیه » به « نفس نفس مرضیه » به « نفس نفس صدیقه » قسم که ما طالب حق و حقیقتیم .

می ایستیم . بی صدا بغض میکنیم و بی فریاد میرویم . ما میخواهیم پرواز کنیم .

 

5. آقای حسنی  خداحافظ ... کمی غمگین

 

رونوشت به آقای ابراهیم حاتمی کیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 5:39  توسط محمد امینی  | 

 

یا لطیف        

 

 1. در تاریخ زندگی هر شخصی لحظاتی پیدا میشود که انسان را دچار قبض و بسط می کند و چشم اندازتازه ای در برابر او قرار می دهد . این موقعیت جدید میتواند توان مضاعفی به آدم بدهد یا اینکه نفس او را تنگ ترکند . میتواند مایه گم شدن انسان در خود باشد یا اینکه باعث کشف مسیرهای روشن در راه رسیدن به خود . بهرحال آنچه اهمیت دارد اینست که ما بتوانیم تکلیف خود را بیابیم و با نگرشی عمیق در خود و روابط اجتماعی حاکم از تناقض های بیرونی به وحدانیت درونی برسیم . که اگر برسیم درختی را پرورش داده ایم که یکی از ثمراتش رسیدن به اعتدال است و اعتدال لازمه حرکت کردن به سمت تعالی .

من یک جوان ایرانیم . با دنیایی از خواسته ها در دلم و انبوهی از واقعیت ها در مقابل چشمانم . و درجستجوی راهی برای رسیدن به مرزهای تکامل .

 

2.وبلاگ را یک گذرگاه میدانم . جایی برای طرح توامان آرمانها و واقعیت ها . بی آنکه لازم باشد « رخ از پرده برون کشی » . جایی برای فاصله گرفتن از محذورات زندگی روزمره . جایی برای نزدیک شدن به منویات و دغدغه ها . جایی برای آزمودن و خطا کردن . جایی برای ملامت شدن و ستایش کردن بدون واهمه . جایی برای حضور همزمان شور وشعور . جایی برای زندگی دوباره هر چند این زندگی در فضایی مجازی باشد .

 

3. افتتاح وبلاگم تقارن پیدا کرد با شب نیمه شعبان . حس غریبی در این لحظاتم جاریست اما نمیتوانم آنرا توصیف کنم . بهرحال این عید عزیز و پربرکت بر من و بر شما و بر همگان مبارک و مهنا باشد .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 2:31  توسط محمد امینی  |