یا لطیف
( توضیح : همیشه علاقه داشته ام تا از خودم صریح و بی پرده صحبت کنم . اما تا به حال نه مخاطبی داشته ام و نه انگیزه ای برای انجام اینکار . ایمیلی از طرف فردی که نمی شناسمش برایم ارسال شده که از من خواسته از خودم بگویم . صریح و بی پرده . )
من محمد امینی هستم . شهروندی از تبار نسل سوم . نسل سوم با آرمانها و آرامشهایی که در این سرزمین معنای دیگری دارد . سرزمینی که رنگها و طیفهای مختلفی را در خود جای داده است .
از کودکی با تنهایی همنشین بوده ام . دنیایم را درهمین تنهایی ساخته ام . دنیا را نیز درهمین تنهایی دیده ام . خودم را نیز در دنیای خلسه هایم پیدا کرده ام . در تعامل با این تنهایی ، اکنون احساس میکنم باید نمایان شوم . رها شوم .
در مواجهه با دغدغه ها ، خواسته ام نوری به اندازه ی نور یک فانوس در دلم بدرخشد . بغضی که در گلویم حقنه کرده به سراسر وجودم رخنه نکند . صدایم رسا بماند . پاهایم سست نشود . خواسته ام اسیر دلتنگی هایم نباشم . اینکه چقدر میتوانم سربلند باشم نمی دانم .
اطرافیان میگویند فردی آرمانگرا هستم . در حالی که همیشه سعی کرده ام بین آرمانها و واقعیت ها پلی برقرار کنم . یا آرمانها را از چشم واقعیتها ببینم . سعی کرده ام دردنیای « ساخته های ذهنی » گم نشوم . سعی کرده ام اما به هیچکدام از آرزوهای دور و نزدیکم نیز نرسیده ام .
میگویند انسان به امید زنده است . اما شرایط جبری زندگی باعث شده است تا من همیشه به دنبال امید بدوم . در جستجوی امید باشم . من امیدم را یکسره به خدا داده ام . پس خدایا : امیدوارم تا به تو برسم . نا امیدی را پاسخ امیدم قرارنده .
مرگ را تداوم زندگی میدانم نه نقطه پایان آن . صادقانه بگویم از مرگ هراس دارم . اما از خدا میخواهم که « رقصان بگذرم از آستانه اجبار. شادمانه و شاکر »