یا لطیف
( توضیح : آقای آرش شعبانی در کامنتی برای مطلب « آینه ای برابر خودم » نوشته بود : « این وبلاگ بوی نوستالژی گرفته است . نوستالژی را رها کن...»
مطلب ذیل نه در مقام پاسخ به ایشان ، بلکه در پی تبیین بخشی از چالشهای یک
زندگی است . )
1.از زمانی که چشم هایم به روی زندگی بینا شد التهابی را در وجودم دیدم که با مرور زمان تبدیل به یک باور شد . باوری تلخ که صراحتی تلخ تردارد : « شکاف و برخورد بین آرمانهای درونی و حقیقتهای بیرونی . » من با این باور سالهاست که نفس می کشم . ولی حالا احساس میکنم وقت محاکات رسیده است
در هراسم . فقط می توانم دراین شرایط قوت دلی از خدا بخواهم تا به تردید و
تشکیک نیفتم .
معتقدم انسانها از« دم صبح ازل تا آخرشام ابد » به دنبال آرمانها می دوند تا به خود برسند . « من ستاره هستم . می خواهم در دنیای بی رنگ ، تابناک بمانم . » این مفهوم از آرمانگرایی برای من ارزش دارد .
2. دوران کودکی دوران رویاهاست . رویای نقاشی کردن رویاها در خواب و کوچه به کوچه رفتن برای پیدا کردن آنها در بیداری . رویای بزرگتر شدن و پرواز کردن .
دنیای کودکی دنیای دیدن جهان از دریچه ضمیر پاک بچه گی ست .
اما مرحله بعد از کودکی مرحله آغاز تحول است . مرحله به میدان آمدن تعقل و تدبردربستری ازاحساسات . مرحله دیگرشدن . مرحله یافتن خود درآینه ی
اجتماع . این مرحله ، مرحله دشوار شکل گیری هویت انسان و ترسیم « آرمانهای بلند واقعی » است . فرایند « تشکیل شخصیت انسان » آغاز شده است که البته اگربا مراقبتهای روانی و رفتاری لازم همراه شود رسیدن به چشم انداز روشنی از آینده را برای فرد دست یافتنی می کند .
اما چالش اصلی زمانی بوجود می آید که بین « آرمانگرایی حقیقی » و « شرایط جبری زندگی » فرسنگ ها فاصله بیافتد . به عبارت دیگر، شرایط و مختصات تحمیلی زندگی انطباقی با اهدافی که برای خود ساخته ای ندارد که نتیجه اش گرفتار شدن دریک خلا بزرگ و دوگانگی در فکر و عمل است .
در این شرایط دو نوع از آینده متصور است : الف ) تداوم شکاف ناشی از دوری « آرمانها و واقعیتها » که حاصلش افتادن در یک موقعیت سخت و خشن خواهد بود . ب) قرار گرفتن در یک وضعیت نرم و حریرگونه که با تسلیم شدن و همراه شدن با جریان سیال زندگی و اجبار جامعه محقق می شود
من همیشه آرزو داشته ام که این وضعیت سوم ، وضعیت حریرباشد و بتوان با ایجاد تعادل و تطبیق بین « خواسته ها و حقیقتها » به راهی برای بهتر شدن زندگی دست یافت .
3. آقای شعبانی ، اگر من توانسته باشم در لابه لای نوشته های این وبلاگ نوستالژی را القا کنم ، برای من این یک موفقیت است . ولی تصور میکنم آنچه شما نوستالژی می نامید در واقع نتیجه تضاد و تناقض نشأت گرفته از برخورد بین آرمانها و واقعیتها باشد که ذکرش در بالا رفت . من نخواسته ام که چنین حسی به مخاطبم بدهم ولی از آنجا که این وبلاگ ، وبلاگ « حدیث نفس» است این احساس در لحظه به لحظه نوشته ها تنیده میشود و نتیجه آن میشود که فضایی نوستالژیک آفریده شود . البته همانگونه که گفتم من به تعبیری که شما ازنوستالژی در وبلاگ « حریر» پیدا کرده اید اعتقاد ندارم چرا که اسیر شدن در این جنس از نوستالژی دری را برایم نمی گشاید .
آقای شعبانی ، من از« دیار حبیبم نه از بلاد غریب ».