نمایش مرگ در صحنه زندگی
پرده اول ) مدتهاست که در تماشاخانه عالم نمایش « پروازآدمیان با بالهای مرگ » را به اجبار نظاره میکنم . دراین تماشاخانه فضای تلخی و غربت همه جا را پر کرده است . صدایی برنمی آید و « خاموشی به هزار زبان در سخن است . » و تنها صدایی که میشنوم صدایست که از « ساز کج کوک سکوت » برمی خیزد . حضور وهن برهمه جا تلنگر می زند.« طلوع » معنای تازه اش را از غروب طلب میکند . « اینجا کسی خاک سرد بر چهره انسانها می پاشد . »
ای کاش می شد آنچه را که دراین تماشاخانه می گذرد انکار کرد . کاش میشد واقعیتی را که در اینجا تکرار میشود پس زد . کاش میشد درزندگی مکررشد . کاش می شد از مرگ نفسی ساخت برای ادامه زندگی . کاش می شد به زندگی رنگ ابدیت زد . کاش میشد
پرده دوم ) در این تماشاخانه اما کسانی را می بینم که « فروتنانه بر خاک می گسترند » و «مرگ و تباهی از درگاه بلند خاطرشان شرمساروسرافکنده می گذرد » در وجودشان حیات و ممات گم میشود چرا که آنان نماینده به حق جاودانگی انسان بر روی زمین اند . نفس کشیدنشان مظهر فخر عالم است و عالم برای بودنشان بر خود می بالد . براستی که آنان بیرون زمان ایستاده اند و« در غیاب خود ادامه می یابند . » آنان آینه های دورانند. نور زمان را به ما که « افتاده گان » باشیم می تابانند و میروند.« در برابر تندر می ایستند خانه را روشن میکنند و می میرند . »
پرده سوم ) « ما بی چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهانند .